تبلیغات
♥♥♥♥♥♥♥دانلودفیلم♥♥♥♥♥♥♥ - حکایت دوستی
♥♥♥♥♥♥♥دانلودفیلم♥♥♥♥♥♥♥
گفته بودم چو بیا یی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
جمعه 20 خرداد 1390 :: نویسنده : R DOLAT ABADI

حکایت دوستی

                         دوستی

دو دوست با پای پیاده از بیابانی عبور می‌کردند، بین راه بر سر موضوعی اختلاف پیدار کردند وبه مشاجره پرداختند در نهایت یکی از آن‌ها از سر خشم، بر چهره ی دیگری یک سیلی زد.

دوستی که سیلی خورده بود، سخت آزرده شد ولی بدون اینکه چیزی بگوید روی شن‌های بیابان نوشت: «امروز بهترین دوست من، بر چهره‌ام سیلی زد»

سپس به راه ادامه دادند تابه یک آبادی رسیدند، تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و در کنار رودخانه استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود، لغزید و در رودخانه افتاد و نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد ازاینکه از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره‌ای سنگی رفت و این جمله را بر روی سنگ حک کرد: «امروز بهترین دوستم مرا نجات داد»

دوستش با حیرت از او پرسید: «بعد از انکه من باسیلی تو را آزردم، تو آن جمله را روی شن‌های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می‌کنی؟»

دوستش لبخندی زد و گفت: «وقتی دوستی ما را آزار می‌دهد باید روی شن‌های گذران صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش، آن را پاک کنند، ولی وقتی دوستی به ما محبت می‌کند باید آنرا روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد!».

 * * * * *

امام صادق (علیه السلام) :

برای آسوده زیستن 2 چیز را فراموش کنید:

- خوبـی‌هایی کـه بـه مـردم کـرده‌ایـد.- بدی‌هایی که مردم به شما کرده‌اند.



نوع مطلب : اموزش، 
برچسب ها : حکایت دوستی، دوستی، دوست، حكایت،


درباره وبلاگ

توجه :برای باز شدن کامل وبلاگ از مرورگر فایر فوکس استفاده کنید .
مدیر وبلاگ : R DOLAT ABADI
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما این وبلاگ چطوره؟






جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :